---
هنوزهم من هستم و تو
که گاه خیالی و گاه توهم و گاه یک آرزو
اما آنچه میدانم این است که من هستم ... در میانه میدان و در بمباران همه آنچه دلیل کافی برای فراموش کردن تو یا نه، کمی جداشدن از تو را برایم فراهم می کند
اما هستم ... و این نه تنها برای من تفسیر زیبائی از عشق، که والاتر، دوست داشتنی است که در ذره ذره وجودم رخنه کرده ... و به حکم آزمون آموخته ام که تاب جدائی از دلم را ندارد.
--- جای تو خالی است ...
باید بپذیری دنیای مردها با دنیای زنها متفاوت است ...
آنها حتی از مریخ و ونوس هم نیامده باشند! دو موجود کاملاً متفاوت اند ... که نرمالهایشان! عادی هایشان! معمولی هایشان! اصلاً کنار هم طاقت نمی آورند ... مگر به دوست داشتن و خواستن و همیشه خواستن ...
باید بپذیری که از یک مرد! نباید انتظار رومانتیک بودن داشته باشی و حتی! انتظار آنکه روزی خودش را جای تو! که یک زنی خواهد گذاشت و درکت خواهد کرد! این داستان درک متقابل همه اش کشک است! کشک!
باید بپذیری که یک مرد! کارش را رها نمی کند که به تو بیاندیشد! مثل تو! که دنیایت را تعطیل کرده ای که به او بیاندیشی!
یا باید بپذیری که من پای حرفم هستم! برای یک مرد! از یک میلینیوم کوتاه آمدن، آنهم برای خاطر دل و جان تو! مهمتر است و اولی تر و شاید اوجب واجبات! آنوقت تو! کافی است حرف بزنی و به مذاق آن موجودات دیگر خوش نیاید! به هزار که نه! به یک ترفند چنان از این سو به آن سویت می کنند که حرف خودت را حتی نقض هم می کنی دختر!
خلاصه!
یا باید بپذیری متفاوتیم! یا باید بپذیری که زنها! به قدر مردها! مرد نیستند!!!
و این داستانی است که تا ابد ادامه دارد ...
این را امروز ... روی تخته ی وایت برد اتاقم نوشتم ... برای تو ... عزیزترین همراه زندگی ام ...
من فرزند بودن را گاه فراموش می کنم ... تو اما ... برایم همیشه مادر باش ...
همیشه یادم باش ... همیشه دعایم کن ... همیشه پناهم باش ...
قول میدهم همیشه دعاگو و منت دارت باشم ... تو برایم دعا کن که سر قولم بمانم ...
دوستت دارم ... روزت ... همیشه ... مبارک ...
جلوتر از زمان پیش میروم ... همین گیجم کرده ... گیج و ساکت و مبهوت ... و منتظر ...
شده ام عین آدمی که چشمش را بسته اند و آورده اند گذاشته اند وسط یک چهار راه شلوغ، بعد چشمانش را باز کرده اند و گفته اند برو ... تلو تلو می خورم اینور و آنور ... هر ماشینی یا موتوری یکهو جلویم ترمز می کند ... یکو بر که می گردم می بینم یکی از این وانتهای آبی با سرعتی غیرقابل وصف، قصد کرده زیرم بگیرد ...
خلاصه گیجم ... از گیج هم گیج تر ...
این آخر هفته های کشدار هم که غوزی است بالای غوز ...
* پیشواز رفته ام برای تولد حضرت فاطمه ... چرایش بماند برای خودم ...
** دلم درد دارد! از آن دردها که با هیچ قرص و شربت و آمپولی درمان نمیشود ... نسخه ندارد این درد لعنتی ...
** شعر مولانا دوره می شود توی سرم ... چرایش هم بماند برای خودم ...
بی همگان به سر شود، بیتو به سر نمیشود/داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشود
خمر من و خمار من، باغ من و بهار من/خواب من و قرار من، بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی/آنِ منی کجا روی، بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای، نقش مرا بشستهای/وز همهام گسستهای، بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم، بیتو نه مردگی خوشم/سر ز غم تو چون کشم؟ بیتو به سر نمیشود ...
دو دیالوگ ماندگار امروز ...
اولی در صف گیشه ی بلیط نارنجی پوش! ...
من، نفر آخر صف! درحال صحبت تلفنی با موبایل! دارم تعداد افراد رو، با خواهر محترمه که هنوز از منزل راه نیافتاده، نهائی می کنم ... نوبت من میشه ... میرسم به گیشه ...
یه دختر دبیرستانی شاید هم راهنمائی! با یه آرایش نه چندان مرسوم و متناسب با سنش! به همراه مادر عزیزش! بی توجه به من که دستم دیگه داره میره که پول رو به آقای محترم گیشه بده، دستش رو می کنه تو نیمدایره ی گیشه و میگه دوتا برای نارنجی پوش ... به خودم نهیب میزنم که ولش کن! ارزش نداره ... بعد میگم نه! باید گفت ...
من: حالا البته دو نفر طوری نیست! ولی عزیزم صف بود!
دختر (با حالتی طلبکار): شما داشتی با موبایل حرف میزدی!
من (با حالت دهان باز): خب حرف بزنم! بالاخره صف بود!
دختر: خب حالا بیا بگیر!
مادر دختر: حالا خیلی ناراضی ای بیا تو اول بگیر!
من: حالا که گذشت، شما بگیر! ولی کلا خواستم بدونی که صف وجود داشت!
مادر دختر: پس چته؟ چرا اعتراض می کنی؟
من: من طوریم نمیشه خانوم، ازم گذشته، ولی واسه دختر خانوم شما زشته که تو این سن و سال، آداب توی صف ایستادن رو ندونه! برای فرداش بده!
مادر دختر: تو اصلا بعد ما اومدی!
من: جدی؟ خب کاش از اول اینو می گفتی ...
مادر دختر: ... بیشعور!!!!!
بلیطش رو میگیره و میره ...
...
دومی بعد از اتمام فیلم و دیدن تلاش و تقلای بسیار زیاد و اغراق شده ی جناب مهرجوئی در آموزش فرهنگ "لطفاً آشغال نریزید!" ...
همه در حال خروج اند! ... مسئول سالن از زیر یه صندلی یه مشمع پر آشغال بیرون می کشه و با لهجه ی شهرستانی غریبش می گه: ...
- صد بار هم اگه این فیلم رو ببینن! بازم آشغال می ریزن! ... اینجا ایران است ...
...
فقط خواستم بگم یه همچین مردمان جل الخالقی هم توی ما ها پیدا می شن ...
دل هم، یک جورهائی شاید! مانند کبوتری باشد که در طول عمرش از بامی به بام دیگر بپرد ... در هر بام، دَمی، روزی، یا حتی روزگاری، بیاساید ... و اگر پسندش نبود، بال بگشاید و پر بکشد سوی آسمان و نفسی تازه کند و بامی دیگر را نشانه کند برای مأمن بعدی ...
اما ...
جَلد که بشود این دل ...
دیگر نه خیال پریدن از بامی که برآن آرام گرفته را در سر می پروراند ...
و نه سیاحت آسمان، برایش می ارزد به یک لحظه دل کندن از آن آرامش دلچسب ...
اشتباه کردم ...
این در قاعده ی هیچ کبوتری نیست ...
...
دلهای جَلد را آسمان بودن، کار هیچ آسمانی نیست ...
...
دنیا پر است از آدمهای نارسی! که آنقدر زندگی بهشان سخت گرفته که عقل کوتوله شان دیگر یارای همراهیشان را ندارد ... لذا! راه نشاط و سرخوشی خود را در
تحقیر آدمهای پیرامون!
به سخره گرفتن همه چیز و همه کس! از احساس گرفته تا منطق تا لایف استایل تا هرچیز دیگر!
پیش داوریهای احمقانه آنهم با قطع و یقین! و البته همراه با پریدن عین قاشق نشسته در حرف مخاطب!
گند زدن به خوشیهای لحظه ای و آرامش بخش مخاطب!
ربط دادن ناراحتی احتمالی مخاطب به حساس شدن بی مورد! و نه به رفتار گستاخانه ی خودشان! آنهم با منطق و استدلالی که از تشریح آن عاجزم!
و خیلی رفتارهای نابخردانه ی دیگر، جستجو می کنند ...
گاهی دلم برای این آدمها می سوزد ...
و گاهی فکر می کنم این آدمها باید در تنهائی بمیرند! مبادا گزندشان به کسی برسد ...
و گاهی به این می اندیشم که حیف این گاهی ها که صرف آدم نماهائی از این دست شود ...
* بالاخره مرحله ی اول کدنویسی، با افتخار و پس از دو ماه! به اتمام رسید ... از این خاتمه خرسندم، هرچند حسرت می خورم که چرا با تمرکز بیشتری، این دو ماه را به سه هفته تقلیل نداده بودم ... همین ...
** انتظار همچنان به راه است ... و جای تو کنار این خرسندی امروز و حالا، حسابی خالی است ...
خواب دیدم ...
خواب دیدم که خوابم ... صدای زنگ موبایلم بیدارم می کند ... نام تو روی مانیتور کوچکش افتاده و من ... در همان خواب و بیداری، مبهوت از این تماس، دست دست می کنم برای برداشتن گوشی ...
صدای خوابآلودم را صاف می کنم ... گوشی را بر میدارم ... سلام ... و می شنوم صدای تو را ... واضح تر از هر تماس دیگری ... و هرآنچه می شنوم، اخبار خوبی است که انتظارم را پایان میدهد ... آنقدر صدایت واقعی است، که چشمانم را باز می کنم تا از آن خوابالودگی در بیایم و همه ی احساسم را با هوشیاری ای واقعی برایت خرج کنم ...
چشمانم باز می شود ... گوشی ای توی دستم یا حتی کنار تختم نیست ... دیگر خواب نیستم ...
*********************************
صدای تو هنوز توی گوشم می پیچد ... و بغض در گلویم چمبره می زند ... و اشک در چشمانم می جوشد ...
دلتنگ نیستم ... انتظار کار دلم را ساخته ... فقط همین ...
نظرات ()