3- دلتنگی ...

 

دلتنگی عجیب ترین واقعه ی دنیاست. از آن واقعه ها که در خلوتی ِ محض ِ روزگار، نه رخ به آدم می نماید و نه دل را به سمت خودش می کشاند. اما در روزهای شلوغ و پرتشویش و پرکار، به راحتی خودش را به تو می نمایاند و روز و شب ت را به هم می ریزد. امروز از آن روزهای دلتنگ بود. از آن روزهای ساختمان ِ اداری و درد دلهای به سبک ِ ده سال ِ پیش با (س)، که ده سال ِ پیش همکارم بود و الان، مسئول ِ دفترم. از آن روزها که او از امین ِ خودش بگوید و از من، حال ِ تو را بپرسد. از آن روزها که یادم بیاورد چقدر جای ِ تو خالی ست. چقدر دلم برایت تنگ شده و چقدر، نیستی. از آن روزها که با به یاد آوردن ِ خاطره هایت به جزئی ترین اتفاقات، به خودم ثابت بشود که وای که چقدر هستی، هنوز. چقدر دوستت دارم، هنوز. و چقدر جای تو خالیست، هنوز ... 

 

* صدایت مثل ِ گذشته بود. صدای ِ محیط که مانند ِ صدای ِ مسجد ِ وقت ِ نماز مغرب بود هم، مثل ِ گذشته. حال ِ صدایت اما مثل ِ حال ِ الان ِ من، مثل گذشته نبود. تو گویی آرام شده بودی، من انگار ... به قدر ِ همه ی 24 آبان ِ 91 تا حالا، دلتنگ ... حال ِ حالایم هم مثل گذشته نیست ... انگار غم ِ عمیقی دوباره سر باز کرده باشد ... انگار حالم دوباره گرفته شده باشد ... انگار دوباره یادم افتاده باشد که چقدر حیف که نیستی ... 

** اگر (آ) دم ِ نگهبانی نمی پرسید مسیرت کجاست، همه ی شیخ فضل الله و چمران را اشک می ریختم حتما ... مثل همین حالا ... که انگار غم ِ سالهایی سخت سر باز کرده روی دلم ... که انگار دلم هق هق می خواهد و صورتم اشک و دنیاست که می تواند زیر ِ یک پتو خلاصه شود وقتی جای ِ تو کنار دلم خالی تر از همیشه نمایان می شود ... 

*** کاش حال ِ‌ تو خوب باشد ... حسابی خوب ... 

**** مشقهایم دوباره زیاد شده ... زندگی دوباره شلوغ پلوغ ... اگر هنوز گذشته برایت زنده بود، یقین میداشتم که الان، باز هم وقت ِ آمدن ِ توست ... وسط شلوغیهای زندگی ... که مرا باز هم ببری به یک آرامش ِ قبل ِ طوفان ... هرچند ... نمیدانم طوفان ِ بعدی ِ بودنت مرا با خودش می برد یا نه ... دوباره جا میگذارتم ... 

/ 0 نظر / 98 بازدید